فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

501

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

( فك ) : سال نورى كه عبارت از مسافتى است كه نور در يكسال كامل آن را مىپيمايد و برابر با 9468 مليارد كيلومتر است . نزديكترين ستاره ى آسمانى به زمين بيش از چهار سال نورى فاصله دارد ؛ « السَّنَةُ الانْقِلَابيَّة اوِ الأسْتوائِيَّة » ( فك ) : زمان فاصل ميان حركت خورشيد در نقطه اعتدال بهار و پائيز كه دو بار در سال صورت مىپذيرد و برابر است با 2422 / 365 روز شمسى يعنى 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 46 ثانيه ؛ « السَّنَةُ النُّجومِيّة اوِ الْمَدَارِيَّة » ( فك ) : زمان لازم براى حركت زمين به دور خورشيد به گونه اى كه مركز خورشيد در هر ستاره اى دو بار پياپي ديده شود و عبارت است از 2564 / 365 روز شمسى كه معدل آن برابر است با 365 روز و 6 ساعت و 9 دقيقه و 5 / 9 ثانيه ؛ « السَّنَة الكَبِيسِيَّة » : سال كبيسه است كه تعداد روزهاى آن 366 روز است . سال كبيسه قابل تقسيم بر چهار است . السِّنَة - [ و سن ] : مص ، چُرت زدن پيش از خواب ، خواب آلودگى . السُّنَّة - ج سُنَن [ سنّ ] : شريعت ، روش ، سيرت ، طبيعت ، سنگ شمشير تيزكن ، چهره يا قُرص صورت ، خوى و خصلت . السَّنَّة - اسم مره از ( سَنَّ ) است ، - ( ح ) : خرس ماده ، - ( ح ) : يوزپلنگ . السِّنَّة - [ سنّ ] : تيشه يا كلنگ دو سر ، - من الثُوم : يك دانه سير . السُّنْجاب - ( ح ) : سنجاب . السِّنْجَاب - ( ح ) : سنجاب ، جانورى است در حجم بزرگتر از موش از رسته ى سنجابيها اين حيوان داراى دم دراز و پرموى است كه همواره آن را بلند ميدارد . از درخت با شتاب بالا مىرود و در سبكبالى ضرب المثل است . از پوست سنجاب پوستينهائى به رنگ آبى و خاكسترى و يا رنگ سنجابي بدست مىآيد . اين واژه فارسى است . السِّنْجَق - ج سَنَاجِق : پرچم . اين واژه فارسى است . سَنَحَ - - سُنْحاً و سُنُحاً و سُنُوحاً الأمرُ أو الرأْيُ : آن امر يا نظر آشكار شد ، - لي الشِّعْرُ : شعر گفتن براى من آسان شد ، - تِ الفُرْصَةُ : فُرصت بدست آمد ، - بِكذا : به چيزى اشاره كرد ولى آن را آشكار نكرد ، - الرجُلَ عن رأيِه : رأى و انديشه ى آن مرد را برگردانيد ، - الرَّجُلَ : نياز آن مرد را بتأخير انداخت . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - الأَمْرَ عن بالِه : آن كار را رها كرد و به آن اهميت نداد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - الشيءَ : آن چيز را اهمال كرد . اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است ، - سُنُوحاً الطَّيرُ او الظَّبْي : پرنده يا آهو از سوى چپ به راست پريد يا گذر كرد . السُّنْح - بركت ، ميمنت ، فراخى ، - من الطريقِ : ميان راه . سَنَدَ - - سُنُوداً اليه : بر او اعتماد كرد ، - فى الجَبَلِ : از كوه بالا رفت ، - للأربعين : به سن چهل سالگى نزديك شد ، - ذَنَبُ الناقةِ : دم ماده شتر به راست و چپ تكان خورد . سَنَّدَ - تَسْنِيداً : آن مرد جامه ى بُرد پوشيد ، - الشيْءَ : آن چيز را محكم و استوار كرد . السَّنَد - ج أَسْنَاد : سند ، آنچه كه به آن استناد شود ، آن قسمت از كوه كه در برابر شخص قرار گيرد و از دامنه ى كوه بلندتر باشد ، گونه اى جامه كه به ( بُرد ) معروف است ، - ( مو ) : يكى از دو لوله ى ( قره نى ) كه صداى آن بهنگام نواختن ثابت باشد ، - ج سَنَدَات ( ت ) : سند پولى ، سند مالى ؛ « سَنَد لأمْر » : تعهدنامه براى كارى يا تعهد پرداخت در زمان معينى كه بطور كتبى براى ديگرى نوشته شود . السَّنْدان - ج سَنَادِين : سِندان آهنگر كه بر روى آن آهن كوبند . اين واژه فارسى است و در زبان متداول به آن ( سِدّان ) گويند . السِّنْدَانَة - ( ح ) : ماده خر ، ماچه الاغ . السِّنْدَرُوس - صمغ يا معدنى است بسان كهربا . اين واژه يونانى است . السُّنْدُس - گونه اى پارچه ى ابريشمى . اين واژه فارسى است . السَّنْدَل - ( ح ) : نام پرنده ايست ، جورابي كه با دمپائى پوشند . اين واژه يونانى است . السِّنْدِيَان - ( ن ) : درختى است از رسته ى بلوطيها كه ميوه ى آن بلوط است . اين درخت داراى برگهاى درخشان و دندانه ايست و در سواحل مديترانه ى شرقى كشت مىشود . اين واژه فارسى است . السِّنْدِيَانَة - ( ن ) : واحد ( السنْدِيَان ) است . السَّنْطُورْ - ( مو ) : سنتور كه از ابزار موسيقى است و تارهاى آن از مس ساخته مىشود . اين واژه يونانى است . السِّنْطِير - ( مو ) : مترادف ( السُّنْطُور ) است . اين واژه يونانى است . السُّنْقُر - ( ح ) : پرنده ايست شكارى كه از باز بزرگتر و زيباتر است . اين واژه تاتارى است . السُّنْقُور - ( ح ) : مترادف ( السنْقُر ) است . اين واژه تاتاريست . السَّنْكَرِيّ - سازنده و يا فروشنده و يا تعمير كار حلبى است . اين واژه فارسى است . السِّنْكِسَار - مجموعه اى از نوشته‌ها و دعاهاى افراد نيكوكار است كه در كليساها براى مردم ميخوانند . اين واژه يونانى است . السِّنَكْسَار - مترادف ( السنْكِسَار ) است . اين واژه يونانى است . سَنِمَ - - سَنَماً البعيرُ : آن شتر داراى كوهان درشت و بزرگ شد ، - النَّبْتُ : خوشه يا شكوفه ى گياه برآمد . سَنَّمَ - تَسْنِيماً [ سنم ] الكَلأُ البعيرَ : گياهان شتر را بزرگ كوهان كردند ، - الشّيءَ : آن چيز را بلند بالا كرد ، - القبرَ : روى گور را بلند ساخت . اين واژه ضد ( سَطَّحَه ) است ، - الإنَاءَ : ظرف را پر كرد ، - المكيالَ :